بدرود سایه

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه ! ما کشتۀ عشقیم، که این شیرین کار
مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت


هوشنگ ابتهاج (سایه)

(Visited 15 times, 1 visits today)

دیدگاهت را بگو

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.