بلاگ

اینجا چرا می‌تابی؟ ای مهتاب، برگرد

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار باید بر این ویرانه محزون بتابی وز هر کجا گیری سراغ زندگی را افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش “بر جای رطل و جام می” سجادهٔ زرق “گوران نهادستند پی” در مهد شیران “بر جای چنگ و نای و نی” هو یا اباالفضل با نالهٔ جان‌سوز مسکینان، فقیران بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی خانمان‌ها…

بیشتر بخوان

مانده ام تا پس بگیرم

مانده ام تا از شما پرواز پر پر کن ترین قوم جهان ته مانده بال و پرم را پس بگیرم مانده ام تا از شما خفاش های بی بصیرت سوی چشمان ترم را پس بگیرم مانده ام تا پشت این تکرارهای نامکرر از شما ناماندنی‌ها باورم را باورم را باورم را پس بگیرم مانده ام تا از شما اصوات گوش آزار موهن حق آواز زنان…

بیشتر بخوان

منم امروز و تو انگشت نمای زن و مرد

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور حور فردا که چنین روی بهشتی بیند گرش انصاف بود معترف آید به قصور شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو از شبستان به درآیی چو صباح از…

بیشتر بخوان

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو…

بیشتر بخوان

قاصدک! برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک هان! چه خبر آوردی از کجا وز که خبر آوردی خوش خبر باشی اما .. اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از…

بیشتر بخوان

ما گذرمان موقت است حتی

ما گذرمان موقت است حتی نگاهمان موقت است حتی صدایمان نایی ندارد گاهی از سر تفاوت فریادی سر میکشیم خاموشیم و گویا به این خاموشی محکومیم زندانیم اما رویای آزادی میپرورانیم میپرستیم و تشنه پرستیده شدنیم ما اگر همینیم – همین نمانیم و همین نخواهیم ماند ما روزی فرق خواهیم کرد روزی که روزگار – امروز ما نیست امروز ما ماندگار نیست این ما –…

بیشتر بخوان

اینجا کسی هشیار نیست

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست…

بیشتر بخوان

در این تاریکی آور شب

شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن. به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم. شب است، جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور. و من اندیشناکم باز: اگر باران کند سرریز از هر جای؟ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟ در این تاریکی آور…

بیشتر بخوان

نهایت تاریکی شب

من از نهایت شب حرف می‌زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد