بلاگ

این خانه …

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن دختـــــــــرِ چشم‌آبیِ گیسوی‌طلایی طناز و سیه‌چشــم، چو معشوقۀ من نیست آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت هرگز به دل‌انگیـــــزیِ ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی است که در کَلگری و نیس و پکن نیست در دامنِ بحر خزر…

بیشتر بخوان

این همه هیچ است و بس

خاک ما گل کرد در چل بامداد بعد از آن جان را درو آرام داد جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد عقل دادش تا به دو بیننده شد عقل را چون دید بینایی گرفت علم دادش تا شناسایی گرفت چون شناسا شد به عقل اقرار داد غرق حیرت گشت و تن در کار داد خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست جمله…

بیشتر بخوان

عاقبت

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو قرعه امروز به نام من و فردا دگری می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو هر مرد شتربان اویس قرنی نیست هر شیشه ی گلرنگ…

بیشتر بخوان

احوالی چنین …

من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه…

بیشتر بخوان

هشیار کسی باید …

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته معنی گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد آخر نه منم تنها در بادیه سودا عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت بی‌مایه…

بیشتر بخوان

و دیگر جوان نمیشوم

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کرد و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو….

بیشتر بخوان

این ها همه بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی…

بیشتر بخوان

در آستانه پیری

در آستانه پیری، گلایه از شبِ دنیا بد است مردِ حسابی، به احترام دیازپام بدون قصه و بوسه، تلاش کن که بخوابی تو مثلِ پرده ی خانه، وبالِ گردن روزی کسی نگفت نباید، که از نهاد بسوزی تو آفتاب نبودی، که بی دریغ بتابی چه اسب ها که درونت، به اهتزاز در آمد به شِیهه عُمرِ گلویت، کشان کشان به سر آمد تو را که…

بیشتر بخوان