بلاگ

این ها همه بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی…

بیشتر بخوان

در آستانه پیری

در آستانه پیری، گلایه از شبِ دنیا بد است مردِ حسابی، به احترام دیازپام بدون قصه و بوسه، تلاش کن که بخوابی تو مثلِ پرده ی خانه، وبالِ گردن روزی کسی نگفت نباید، که از نهاد بسوزی تو آفتاب نبودی، که بی دریغ بتابی چه اسب ها که درونت، به اهتزاز در آمد به شِیهه عُمرِ گلویت، کشان کشان به سر آمد تو را که…

بیشتر بخوان

سادگان صبور

درست است که من همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام درست است که طاقت تشنگی در من نیست اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید ! از جنوب که آمدم لهجه ام شبیه سوال و ستاره بود من شمال و جنوب جهان را نمی…

بیشتر بخوان

آخر شاهنامه

این شکسته چنگ بی قانون رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر گاه گویی خواب می‌بیند خویش را در بارگاه پر فروغ مهر طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت یا پری زادی چمان سرمست در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می‌بیند روشنی‌های دروغینی کاروان شعله‌های مرده در مرداب بر جبین قدسی محراب می‌بیند یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را می‌سراید شاد قصهٔ غمگین…

بیشتر بخوان

ریشه‌ها را دست در دستِ هم

باغ‌ها را گرچه دیوار و در است از هواشان راه با یکدیگر است شاخه‌ها را از جدایی گر غم است ریشه‌ها را دست در دستِ هم است ای برادر در نشیب و در فراز آدمی با آدمی دارد نیاز گر تو چشمِ او شوی،او گوشِ تو پس پدید آید چه دریاهای نو هوشنگ ابتهاج

اشتباه از ما بود…

اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم دستهامان خالی دلهامان پر گفتگوهامان مثلا یعنی ما کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم از خانه که می آئی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ و تحملی طولانی…

بیشتر بخوان

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود من کیستم از خویش به تنگ آمده ای دیوانه با خرد به جنگ آمده ای دوشینه به کوی یار از رشکم کشت نالیدن پای دل به سنگ آمده ای شکیبی اصفهانی