بلاگ

می‌بینم…

می‎بینم می‌بینم آن شکفتنِ شادی را پروازِ بلندِ آدمیزادی را آن جشنِ بزرگِ روزِ آزادی را. کیوان خندان به سایه می‎‌گوید دیدی؟ به تو می‌گفتم. آری تو همیشه راست می‌گفتی می‌بینم، می‎بینم هوشنگ ابتهاج

بانگ نی

سینه می‌جوشد ز درد بی‌زبان ای نوای بی‌نوا نی را بخوان نی حدیث حسرت و حرمان ماست نی دوای درد بی‌درمان ماست نی خبر دارد از آن باران که ریخت آشیان لک لکی از هم گسیخت نی خبر دارد از آن گم کرده جفت آهوی کوهی که جز در خون نخفت نی خبر دارد ز اشک پهلوان دشنه در پهلوی سهراب جوان نی خبر دارد…

بیشتر بخوان

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می‌گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده گمرهش کن که ره راست نداند…

بیشتر بخوان

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه ز دیّاری ، باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که ترا منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش…

بیشتر بخوان

برش‌های از کتاب 1984

جهل و تعصب آنقدر قدرتمند است که بتواند : جنگ را صلح و آرامش و بردگی را عین آزادی جلوه دهد.

در میان اقلیت قرار داشتن حتی در اقلیتی تک نفری نشان جهل و جنون نیست، حقیقت در یک سو قرار دارد و کذب در سویی دیگر، اگر تو به تنهایی جانب حقیقت را بگیری و در سوی دیگر، در برابر تو، همه دنیا قرار داشته باشد تو دیوانه نیستی.

یک جامعه ی طبقاتی فقط براساس وجود فقر و نادانی قابل دوام است،تا اگاه نشده اند عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند اگاه شوند.


جورج اورول

دردا و دریغا که در این بازی خونین …

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است امی بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان…

بیشتر بخوان

روزگار غریبی است

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به…

بیشتر بخوان

نه تو می‌مانی نه اندوه

نه تو می‌مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند لحظه‌ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست تو اگر خنده کنی او به تو…

بیشتر بخوان

از بهاران خبرم نیست

من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می‌کشم از سینه نفس نفسم را بر می‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند… هوشنگ ابتهاج

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی ، نو…

بیشتر بخوان