مرور تگ سایه

می‌بینم…

می‎بینم می‌بینم آن شکفتنِ شادی را پروازِ بلندِ آدمیزادی را آن جشنِ بزرگِ روزِ آزادی را. کیوان خندان به سایه می‎‌گوید دیدی؟ به تو می‌گفتم. آری تو همیشه راست می‌گفتی می‌بینم، می‎بینم هوشنگ ابتهاج

ارغوان، شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟ آفتابی‌ست هوا یا گرفته‌ست هنوز؟ من درین گوشه که از دنیا بیرون‌ست آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوار است آه…

بیشتر بخوان

فرزند ایران

بر سنگ گوری تازه نامی هست دارنده این نام را هرگز ندیدم من اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند و مردمانی هم که چون من، دارنده این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند اما؛ هرکس…

بیشتر بخوان